به بهانه درگذشت مولوی شناس معروف استاد
شفیق جان
استاد شفیق جان به عنوان آخرین حلقه زنجیر مفسران «مثنوی» بشمار
میرود. همهی عمر وی در راه تفسیر واقعی مثنوی سپری گشته و تنها
بازماندهی نسل آئین مثنویخوانی شناخته میگردد. با نگاهی گذرا به
زندگی استاد می توان مشاهده کرد که اندیشه مولویه در همهی ابعاد
حیات وی سایه افکنده است. آنگونه که عشق به حضرت مولانا باعث
پدیدار شدن تحول اخلاقی در وجود وی گشته بود. هر انسانی میتواند
مولانا را بشناسد و در عالم آثار آن حضرت سیر کند، اما دانستن،
زندگی کردن نیست. همچنان که در فلسفه مولانا آمده است: با تجربه ی
روزگار زیستن، چیز دیگری است. عشق به مولانا در همان اوان کودکی در
وجود استاد نقش بسته بود و وفای به این عشق را در همهی آثار استاد
میتوان مشاهده نمود. آن گونه که قرآن کریم و مفاهیم آن حقیقتی بیش
نیست و یک امر واقعی است، آثار و سخنان مرحوم استاد شفیق جان در
رابطه با روح واقعی مثنوی و فلسفه مولانا و شناسائی آن به نسلهای
آینده جز واقعیت چیز دیگری نمیتواند باشد.
استاد شفیق جان در روستای تبریجیک (Tebrıcık) از نواحی شهرستان
ارزروم سال 1909 (1287 شمسی) چشم به جهان گشود. در همان سنین کودکی
در محضر پدری عارف و دیندار، زبان فارسی و عربی را آموخت. وی در سن
22 سالگی دوران متوسطه را در دبیرستان نظامی تمام کرد. بعدها با
دریافت مرخصی از وزارت دفاع ملی در امتحانات دانشگاه استانبول شرکت
کرده و موفق به دریافت مدرک آموزگاری گردید. دوره کارآموزی را در
سال 1935 در محضر استاد بزرگ طاهر المولوی به اتمام رسانده و به
مدرسه نظامی برگشت. وی تا پایان دوره فعالیتش در ارتش و شروع دوران
بازنشستگی به تدریس ادبیات در مدرسه مذکور مشغول بود.(1965 م.) با
اهتمام ویژه اقدام به فراگیری زبان انگلیسی، فرانسوی و روسی کرد.
استاد شفیق جان در اواخر عمر به خاطر تلاش بیوقفه و گسترده بر روی
آثار و زندگی حضرت مولانا در سال 2001 از طرف انجمن نویسندگان
ترکیه مفتخر به دریافت جایزه ویژه خدمت نائل گردید.
اسطوره ادبیات یونان، مولانا و افلاطون، رباعیّات مولانا، ترجمه
مثنوی در 6 جلد که ماحصل تلاش 19 ساله استاد می باشد و همچنین
گلچینی از دیوان کبیر و جلد پنجم و ششم مثنوی که استاد طاهر
المولوی به دلیل فرصت کوتاه عمر نتوانسته بود به اتمام برساند توسط
استاد شفیق جان تکمیل گردید. و کتاب جواهر مثنویه از یادگارهای
ارزشمند استاد به شمار میرسید. در میان آثار دیگر استاد میتوان
به «گلدسته» اشاره کرد که برگرفته از اشعار شاعر معروف ارزروم به
نام ابراهیم حقی و به اضافه 50 شعر از مولانا که همگی دست نوشته
خود حقی و متنهای اصلی هستند. و اثر دیگری هم از استاد شفیق با نام
«مولانا، حیات، شخصیت و افکار او» که برگرفته از اثر معروف «تقدیم»
به قلم فتح ا... گولن میباشد به جای مانده است. این اثر سال گذشته
از طریق انتشارات نور (Işık) به زبان انگلیسی ترجمه شده است.
استاد شفیقجان در جواب چگونگی شناخت حضرت مولانا میگفت: بنده
روستازادهای هستم که پدرم یک مجتهد مورد احترام آن زمان بود.
مرحوم پدرم به ادبیات خیلی علاقه و اشتیاق داشت، ضمن اینکه هم یک
عالم دینی تحصیل کرده بود و هم یک خداشناس قابل احترام. پدرم
درعینحال در مدرسه دارالمعلم یک آموزگار دانا و روشن فکر بود. من
آن زمانی که هنوز به مدرسه نمیرفتم در محضر پدرم به فراگیری زبان
فارسی و عربی میپرداختم. نحوه چگونه حرف زدن را با از برکردن
اشعار حضرت مولانا آموختم. عشق و احساس پدرم به مولانا مرا خیلی
تحت تأثیر قرار می داد. با شروع جنگ جهانی اول مجبور به ترک
روستایمان شدیم و به شهر سیواس و پس از مدتی از آنجا هم به یوزگات
مهاجرت کردیم. به خاطر اینکه از آتش جنگ در امان بمانیم به یک
منطقه ای به نام یلدیز علی مابین سیواس و توکات آمدیم. من در همان
سنین کودکی تلخیها و مصیبت های جنگ را دیدم و کشیدم. پدرم چون مرد
شناخته شدهای بود در همان یلدیز علی، مفتی شد. پدرم به من در همان
دورانی که به مدرسه ابتدایی می رفتم از حافظ، سعدی و مولانا ابیاتی
را یاد می داد. برایم گلستان سعدی را میخواند. زمانی که دوره
ابتدایی را تمام کردم در تلاش بود تا این سه شاعر بزرگ را تمام و
کمال بشناسم و اشعارشان را یاد بگیرم. از دبیرستان نظامی با درجه
افسري فارغ التحصیل شدم. از آنجا که عاشق معلمی بودم این حس مرا
تنها نمی گذاشت و این انگیزه از طریق اولین مرشد و رهبرم که پدرم
بود، عشق علم، عشق یاد دادن و آموختن در وجود من هم پدیدار شد. به
دور از ارتش و نظامی گری رشته ادبیات دانشگاه استانبول را
میخواندم، اما با آشکار شدن این موضوع را من به روستای ویزه از
توابع تراکیا به عنوان افسر ارتش منتقل کردند. اما عشق به معلمی در
درون من خاموش نشد. روزی تصمیم گرفتم نامهای به فرمانده ارتش
بنویسم تا بلکه اجازه بدهد تحصیل نیمهکاره خود در استانبول را
تمام بکنم. بالاخره با مرخصی از ارتش به استانبول برگشتم و امتحان
معلمی را با موفقیت سپری کردم ولی برای تدریس رسمی بایستی به مدت
دو سال به عنوان کارآموز مشغول به کار میشدم. برای گذراندن دوران
کارآموزی به دبیرستان نظامی منتقل شدم و در آنجا در محضر استاد
ارجمند طاهر المولوی به تدریس پرداختم. در همین دوره بود که با
حضرت طاهر المولوی آشنا شدم و افتخار خدمت استاد نصیبم گشت. من این
را تقدیر سرنوشت میدانم که خواست مدرک مادی، معنوی آموزگاری را از
دست مبارک حضرت طاهر المولوی بگیرم.
این برای من یک لطف بزرگ الهی به شمار میرود. اولین استادم
خدابیامرز پدرم بود و حضرت طاهر المولوی دومین استادم بود که به
اندازه پدرم دوستش داشتم. استاد با تجربیات ارزشمند خود برای من در
رسیدن به مولانای واقعی چراغ راهم شد. عشق والای حضرت طاهر المولوی
به مولانا اثر بزرگی در وجود من برجای گذاشت. به همین خاطر تمام
کلاسیکهای دنیا و کتاب معروفترین شاعران را تهیه کردم و خواندم.
زندگیم را به خواندن و یاد گرفتن وقف کردم. یک کتابخانه 10 هزار
جلدی تأسیس کردم. در این دوران هم به ادبیات یونان قدیم و لاتین
علاقمند شدم تا آنجایی که حتی یک کتاب راجع به متئولوژی ادبیات
یونان را به رشته تحریر درآوردم. هدف من از بیان این توصیفات این
است که همه ادبیات دنیا را خواندم و راجع به آنها تحقیق کردم و بر
روی آنها کوشش به خرج دادم. اما در نهایت همه اینها در مقابل آثار
مولانا در نظر من خیلی پوچ و غیرلزوم به نظر می آمد. «بیا، هرکه می
خواهی باش بازآی» این رباعی متعلق به مولانا نیست این را هرکس می
داند. مرحوم «نجاتی بی» نگهبان کتابخانه درگاه مولانا، این رباعی
را از یک نسخه قدیمی به خیال اینکه رباعی مولاناست دیده بود. و قبل
از اینکه مطمئن بشود و از صحت و سقم آن آگاه شود در همه جا آن را
متعلق به مولانا معرفی کرده است. در حالی که در گلچین ادبی
«خرابات» که به همت ضیاء پاشا گردآوری شده این رباعی معروف متعلق
به شاعر دیگری است. در یک رباعی که به صورت دست نوشته خطی بود این
را من دیدم. فقط به خاطر اینکه اشعار مولانا در این قالب و حتی
خیلی دل نشین تر از این هم می باشد می توان قبول کرد که جزو اشعار
مولانا باشد. آن چنان مهم نیست و چیزی که بایستی دانست روح رباعی
است که بعضی انسانها از آن بی خبر هستند و فقط به ظاهر نگاه می
کنند و باعث به وجود آمدن این چنین توهمی می شوند. بیا، ای مؤمن
بیا ای انسان، هر که می خواهی باش باز آی. بت پرست هم باشی، کافر
هم باشی، توبه را صد بار هم شکسته باشی باز آی. این آیه، «از رحمت
خداوند ناامید نشوید» اشاره ای است به تمام آیاتی که در آن به «ای
بندگان» دلالت می شود. انسان هرچقدر گناهکار هم باشد از ته دل اگر
توبه بکند پاکیزه میشود. حال می توان گفت که منظور مولانا این است
که: «ای انسان، درون تو پر از بتهاست. دنیا پر از بتهاست، هر طرف
مملو از زشتیهای نفسانی است، به این خاطر دچار ناامیدی نشو، نزد ما
بیا، به دست خود چکش ایمان و عشق را بگیر و بتهای درون خود را
بشکن. اگر تو مشروب خوار هستی، نفس اماره ات را در درگاه ما تربیت
کن. شیشه مِی را بر سنگ بزن، و شراب خدای را بنوش. بیا اما از آب
حقیقی درگاه ما خودت را شستشو بده، بدیها و زشتیها را از خودت دور
کن. پاکیزه شو. به قول مولانا، تا زمانی که زنده هستم بنده قرآنم.
خاک زیرپای پیغمبر هستم. حضرت پیغمبر(ص) در حدیثی فرموده اند:
«انسانها اگر از گناهی که مرتکب می شوند توبه بکنند و دوباره از
آنها همان گناه سر بزند، توبه آنها مورد قبول واقع نخواهد شد.» به
عقید استاد شفیق جان آیا این در اعتقاد اسلامی جایز است که صد بار
از توبه برگردی، اصلا مهم نیست. این جمله آنهایی است که از روح
مولانا باخبر نیستند و فقط به ظاهر حرفهای آن دقت می کنند.
استاد میگوید در حد ما نیست که مولانا را آنچنان که لایق و شایسته
اوست تعریف بکنیم و سخنش را برزبان بیاوریم. به این خاطر است که
هرکس در حد خودش و گنجایش ذهنی توانسته مولانا را بشناسد. اولیای
بزرگ همانند یک دریای بزرگ می مانند. ما انسانها هم در مقابل آنها
مثل یک قطره آب هستیم. چگونه یک قطره آب می تواند به طور حقیقی به
اسرار یک دریا پی ببرد. حضرت مولانا در جایی می گوید: به عبایم، به
جبهام و سرم قیمت گذاشتند، از یک درهم هم کمتر شد. گفتم: تا به
حال نام مرا شنیده اید؟ من یک هیچم، من یک هیچم، من یک هیچم.
اینک تواضع و فروتنی حضرت مولانا را با این جمله به وضوح می توان
فهمید.
.