مجموعه مقالات37.38

 رايزني فرهنگي جمهوري اسلامي ايران

 

   
 

 

 

 

نويسنده: تورغوت اینانچ ار
به نقل از: سايت مولويه


مولویگری

1
- تکوین
وقتی حضرت مولانا که روز مرگ را موعد وصلت به حق و تلاقی با معشوق تلقی می‌کرد، چشم بر این دنیا بست و به دنیای ابدی پیوست، محبان و پیروانش و در راس آنان پسرش سلطان ولد، حسام‌الدین چلبی،... در ماتم فرورفتند.
لازم بود حیات و اندیشه حضرت مولانا نهادینه بشود و قرنها به عنوان دستی که به سوی بشریت دراز شده است، باقی بماند. این دست، دست عشق، تساهل، نیکی، درستی و اخلاق حسنه است و انسانیت را به اسلام دعوت می‌کند.
دعوت صدها سال پیش حضرت محمد(ص) اشرف کائنات و پیامبر اسلام را حضرت مولانا تجدید کرد و گفت:
بازآ بازآ هر آن که هستی بازآ
گر کافر و گبر و بت پرستی بازآ
این درگه ما درگه نومیدی نیست
صدبار اگر توبه شکستی بازآ
عشاق مولانا که از دوره حسام الدین چلبی گردهم می آمدند و این گردهمایی در دوره سلطان ولد و پسرش اولو عارف چلبی تحقق یافت، پایه های مولویگری را بنیان نهادند و نظامی را پی افکندند، در اماکن مختلف تکایا باز کردند، بنیادهایی احداث نمودند و روشنایی بر دل انسانها تاباندند.
این طریقت در چهارچوب اندیشه های مولانا جلال الدین رومی بود. سلطان ولد که در پی نهادینه کردن اندیشه های پدرش بود، بنیانگذار اصلی طریقت مولویه و پیر دوم شناخته می شود. معلوم است که خود مولانا در دوره حیات از اصول خاص طریقت ها متابعت نمی کرد و به پیروانش نیز اصولی را در این راه تلقین و القا نمی‌کرد.
مثلا برای پیروانش نه مراسم ورود به طریقت ترتیب می داد و نه ذکر معینی را پیش‌بینی می‌کرد. او نمی‌خواست پیروانش با لباسهای مخصوص از سایر طریقت ها جدا بشوند. در قبول مرید تنها به قطع چند تار مو از سر، ریش، سبیل و ابرو اکتفا می کرد؛ و از خلفای خود می خواست لباسی به نام فرجی بپوشند که امروزه خرقه نامیده می شود، آستین های گشاد دارد، بدون یقه است و جلویش باز می باشد؛ و به آنان چراغ که نماد روشنایی بخش است، می داد. او سماع که یکی از اصول اساسی مولویگری است را تنها به عنوان عامل کمکی برای رسیدن به عشق و جذبه می دانست. پس از او پسرش سلطان ولد در دوره خلافتش، در راستای اندیشه های مولانا، مولویگری را به صورت طریقتی درآورد که اصول و مراسم خاص خود را داشت.
مولویگری معتقد است که گرایش به تصوف، انسان را به خود می آورد و سبب می‌شود که انسان خود را بیابد. انسان برای وصول به حقیقت نباید به روشهای متضاد با طبیعتش دست بزند. ذکر و چله کشی راه اصلی در وصول به حقیقت نیست؛ ذکر موقعی مفید است که بتواند اندیشه را به حرکت درآورد. راه اصلی وصول به حقیقت، عشق و جذبه است. بدین سبب است که باید از اسماء و کلمات گذشت، به جستجوی خدا رفت و از ماسوا مبرا شد. حقیقت واحد، وجود خداست که همه هستی را احاطه کرده است. هستی هایی که به ظاهر دیده می شوند، در حقیقت وجود ندارند؛ تنها خداست که وجود دارد و خود را از طریق این هستی‌ها نشان می دهد. کائنات در هر لحظه دوباره خلق می‌شود. در این دنیای اضداد همه چیز «اضافی» است. آنهایی‌که خدا را در معنای واقعی نمی شناسند، برده و غلام دنیا و سیم و زر می‌شوند. عشق به خدا تنها وسیله‌ای است که می تواند انسان را از این بردگی نجات دهد.
در مولویگری مرید باید خود را در وجود مرشد مستحیل سازد و زمانی که به خود می‌نگرد، مرشد را ببیند؛ همه طلب و آرزوهای مرشد را بدون تردید بپذیرد و اطاعت به او را اطاعت به خدا و پیامبرش و مخالفت با او را مخالفت با خدا و رسولش بداند؛ به هیچ حرفی که او را از شیخش دور سازد، گوش ندهد؛ اعتقاد پیدا کند که نماینده مطلق نیکی‌هاي اوست؛ در حق وی بد نیاندیشد و در نزدش زیاد حرف نزند؛ در تضعیف نفسش بکوشد و این نفس را با ریاضت و مجادله از ميان بردارد؛ نفس اماره را تنها مرشد می تواند بکشد و بدین سبب است که مرید باید به ارشاد مرشد سخت پاي‌بند باشد.
در مولویگری اساسی‌ترین آئین طریقت، سماع است که آئین شریف نامیده می‌شود. افزون بر سماع که با اصولی خاص و همراه با موسیقی به اجرا درمی آید، تلقین ذکر، پوشیدن تاج و خرقه، خلوت، ورود به طریقت و اعطای خلافت نیز اصول معینی دارد. مثلا هنگام تلقین ذکر، شیخ جلوی مرید می‌نشیند، دستش را می‌گیرد و پس از آن که از وی قول گرفت که از ارتکاب به گناهان استنکاف خواهد ورزید و نیکی و تقوا پیشه خواهد کرد، سه بار کلمه توحید بر زبان می‌آورد و سپس در حق وی دعا می‌کند. پس از دعا شیخ برای اینکه نشان بدهد مرید دست از دنیا بریده، چند تار مو از سر وی می‌برد. خلوت همانند سایر طریقت‌ها عبادتی نیست که چهل روز طول می‌کشد و شکل ریاضت دارد، بلکه به صورت خدمت در تکیه انجام می‌گیرد. پس از طی دوره خلوت که هزار و یک روز طول می‌کشد، مرید عنوان شیخ کسب می‌کند.
تاج و خرقه پوشی نیز با مراسم کوچکی صورت می گیرد. مریدی که قرار است تاج بر سر بگذارد، سرش را باز کرده، جلوی شیخ می‌نشیند و سر بر زانوی او می نهد. شیخ از خدا می‌خواهد که مرید را در راه فقر (تصوف) موفق سازد و بر سرش تاج معنوی احسان کند؛ و بدین طریق تاج بر سر او می‌گذارد و با خواندن اسرار طریقت و سوره فاتحه، دعا می کند. خرقه سر پا بر تن مرید پوشانده می‌شود. این جا نیز به همان طریق، اسرار طریقت و سوره فاتحه و دعا خوانده می‌شود. پس از خواندن دعا مریدی که خرقه بر تن کرده، دست شیخ و بزرگان حاضر در مجلس را می‌بوسد.
به درویشانی که از خلوت بیرون آمده، آموزش خود را به پایان رسانده و به كمال لازم دست یافته اند، سه گونه خلافت داده می شود که عبارتند از: صورت خلافت، معنای خلافت و حقیقت خلافت. صورت خلافت، خلافتی است که براساس آن درویش اداره یک تکیه را عهده‌دار می‌شود. این گونه خلفا صلاحیت ارشاد را ندارند. معنای خلافت، خلافتی است که براساس آن درویشی که مقامات و مراتب سیر و سلوک را نیک می‌داند و خدا را به تمام معنا می‌شناسد حق ارشاد به دست می‌آورد. حقیقت خلافت، خلافتی است که براساس آن صلاحیت مشیخت و ارشاد داده می‌شود. در تکایایی که مقام مشیخت خالی باشد، شیوخ از میان این خلفا انتخاب می‌شوند.
افراد منسوب به مولویگری برحسب موقعیت سیرو سلوک به درجات مختلف تقسیم می‌شوند. نخستین درجه را اکثریت مولویان تشکیل می دهند که محبان نام دارند. محب براساس اصول مولویه با تکبیر سکه وارد طریقت می‌شود و مریدی است که هنوز اقرار به درویشی نکرده است. در درجه دوم درویشانی جای دارند که دده نامیده می‌شوند. این گونه درویشان پس از اقرار، سه روز در مطبخ در مقام سقایی می‌نشینند و اگر از تصمیم خود عدول نکنند، عراقیه و تنوره خدمت بر تن کرده، مدت یک هزار و یک روز در خدمات مختلف مشغول می‌گردند و پس از گذراندن دوره هجده روزه چله در حجره به این عنوان دست می‌یابند. شیوخ در درجه سوم قرار می‌گیرند. شیخ کسی است که تکیه‌ای را اداره می‌کند و به تربیت محبان و درویشان مشغول می‌شود. آخرین درجه در مولویگری به خلفا اختصاص دارد. خلفا می‌توانستند به دیگران صلاحیت خلافت بدهند.
پس از سلطان ولد تکیه مرکزی قونیه تصمیم گرفت که مقام مشیخت از پدر به پسر یا به بزرگ خانواده منتقل شود. براین اساس به کسی که در مقام مشیخت مي‌نشست، عنوان چلبی داده مي‌شد و به مرور زمان مقام مشیخت عنوان مقام چلبی را به دست آورد. چلبی‌ها در آغاز از سوی آنهایی که در مقام مشیخت نشسته بودند، تعیین می شدند؛ سپس تعیین آنها به دده ها محول گشت و بالاخره به سبب کشمکش‌هایی که صورت می گرفت، حق انتخاب چلبی‌ها به سلاطین داده شد.
مدت زیادی نگذشت که در مناطق مختلف آناتولی، عشاق مولانا در مولویخانه‌ها گرد آمدند و از آنجا به شبه جزیره عربستان، آسیا و اروپا راه یافتند. دیگر سلاطین و گدایان به اطاعت از پوست واحدی گردن می‌نهادند و پادشاهانی چون سلطان سلیم سوم و سلطان محمود دوم در مولویخانه‌ها کنار زانوی شیوخ می‌نشستند. عشق بدون اینکه مرزی بشناسد آتش بر دلها مي‌زد و آنها را مي‌سوزانید. مولویگری طریقتی است که تاثیر و نقش مهمی در اندیشه و هنر ترک بر جای گذاشته است. اندیشه مولانا که متکی بر مقوله «وحدت وجود» بوده، قرنهاست که تاثیرش را برجاي گذاشته و به روزگاران ما رسیده است. تکایای مولویه در کنار فعالیتهای طریقتی، بسان یک مرکز فرهنگ و هنر به تربیت شاعران، نویسندگان و آهنگسازان زیادی مشغول بوده است.
قانونی که روز 13 سپتامبر به تصویب رسید، نقطه پایان بر فعالیتهای مولویگری (که در دوره عثمانیان از شایع ترین طریقتها در ترکیه بوده) و دیگر طریقتها گذاشت. هرچند مولویه فعالیتهای خود را چندی در شام ادامه دادند، توفیقی به دست نیاوردند. در سال 1926 تکیه مرکزی قونیه به عنوان موزه بارگاه مولانا دوباره گشایش یافت.

2- چله‌کشی
مولویگری به‌عنوان یک نظام آموزشی معنوی، نونیازها (کسانی که تازه وارد طریقت می‌شوند) را تابع آموزشی یک هزار و یک روزه می‌کرده که «چله» نامیده می‌شد. چله بدین طریق به اجرا گذارده می‌شد: اگر فردي که می‌خواست به جرگه مولویان درآید، جوان می‌بود، رضایت خانواده وی خواسته می‌شد، سختيهاي این راه به وی گفته می‌شد و اگر اصرار می ورزید و قبول می‌کرد، در بخش آموزش که «مطبخ» نام داشت درست در کنار درب ورودي (در سمت چپ) سه روز در «پوست» می‌نشست؛ ظرف این سه روز زانو می‌زد و سرش به جلو خم بود؛ کارهایی که در آنجا صورت می‌گرفت را تماشا می‌کرد و اگر ضرورتی نبود، حرف نمی‌زد و از روی پوست بلند نمی‌شد و به جایی نمی‌رفت. سه روز بعد به حضور می‌آمد (از مطبخ خارج می‌شد) و اگر در تصمیمش باقی می‌ماند، با لباسی که بر تن می‌کرد، مدت هجده روز به خدمتکاری مشغول می‌گشت. در پایان این مدت لباس مخصوص مولویه بر تن می‌کرد و چله‌اش شروع می‌شد. در دوران چله، علاوه بر کارهای روزمره، چون جاروب‌کشی، حمل هیزم، خرید از بازار و لباسشویی به تمرین سماع دست می‌زد، مثنوی می‌خواند و اگر می‌توانست با نی و قدوم و شعرخوانی یا با خطاطی و تذهیب و مینیاتور مشغول می‌شد. دده‌هایی که دوره چله را به پایان رسانده و صاحب حجره شده بودند، بر این تمرین‌ها نظارت می‌کردند.

3- مولویگری و هنر
نخستین اسنادی که در آنها نظر اسلام به موسیقی و رقص منعکس شده، در «مقاصد الالحان» عبدالقادر مراغی قابل ملاحظه است. اسناد مربوط به سماع نیز از قرن نهم میلادی به بعد در بعضی از منابع دیده شده است.
مولانا به عنوان یک عالم بزرگ دین و هنر، اندیشه های والایی در حق موسیقی داشت. او که دلش منبع وجد و استغراق صوفیانه و الهام و نشأه الهی بود، از علویت و قدسیت سه هنر شعر، موسیقی و سماع سخن می‌راند و می‌گفت که موسیقی در فراتر از همه حوادث مادی و فیزیکی، یک ذهنیت و فراست الهی است و از آن به شکل «آواز بزم الست» یاد می‌کرد. بدین سبب است که مولویخانه‌ها، در کنار آموزش معنویات، شکل فرهنگستان یا کنسرواتوآرهای هنرهای زیبای امروزی را نیز داشتند.
سماع، ذکر مولویه که مطلقا در معیت موسیقی انجام می‌یافت، سبب شد که در مولویخانه‌ها به آموزش نظری و عملی موسیقی توجه بشود و درنتیجه بزرگترین آهنگسازان موسیقی ترک در همین مولویخانه‌ها تربیت شوند. مولویخانه‌ها همچنین با گردآوری ادوار و نت‌های مختلف، مجموعه‌هایی ترتیب دادند که به نسلهای بعدی انتقال یافته است.
تاثیر مولویه بر موسیقی ترک آن قدر زیاد است که می‌توان گفت موسیقی کلاسیک ترک در مولویخانه‌ها شکل گرفته و گسترش یافته است.
شاعران بزرگ ادبیات دیوانی نظیر نفعی، نشاطی، فصیح احمد دده، اسرار دده، نابی و شیخ غالب نیز به طریقت مولویه منتسب بودند.
هدف تصوف حضرت مولانا کاملا آشکار است. او نه به صورت انسان، که به سیرت او یعنی به دنیای درونی وی توجه داشت و می‌خواست او را به عالی ترین مراتب انسجام روحی و به والاترین درجات اصول اخلاقی برساند. هنرهایی چون شعر، موسیقی و رقص در مولویگری تظاهرات روحی هستند که انسان را از بدیها دور نگه می‌دارند و او را به هدف الهی نزدیک می‌سازند؛ و بدین سبب است که از ارکان مهم مولویه به حساب می‌آیند.


سماع
وقتی سخن از مولویگری پیش می‌آید، بلافاصله واژه سماع به ذهن انسان متبادر می‌شود که در لغت در مفهوم شنیدن است. این واژه اصطلاحا در معنای وجد و حرکت به هنگام شنیدن نغمات موسیقی است که بر اثر آن انسان از خودبی‌خود می‌شود. مراسم سماع در دوره حضرت مولانا بدون اینکه نظم و ترتیبی داشته باشد به عنوان وسیله هیجان ترتیب می‌یافت؛ سپس از دوره سلطان ولد و اولو عارف چلبی به بعد تا دوره پیر عادل چلبی نظم و نظامی تام یافت و آموخته شد. به مراسم سماع که بدین ترتیب در قرن پانزدهم آخرین شکل خود را به دست آورده بود، بعداً در قرن هفدهم «نعت شریف» افزوده شد.
سماع نماد و نمودگاری از تکوین کائنات، حیات انسان در جهان، جنبش او به خاطر عشق خدا و حرکتش با درک و فهم بندگی، به سوی «انسان کامل» است.
مطربان و سماع زنها پس از سلام به «پوست» شیخ، جای خود را در سماع خانه می‌گیرند و شیخ افندی وارد سماع خانه می‌شود و پس از سلام به مطرب و سماع زنها بر روي «پوست» می‌نشیند.
ساز اصلی مطرب را نی تشکیل می‌دهد و در صورت امکان سازهای دیگر چون رباب، قانون و تنبور نیز بر آن اضافه می‌شود. نی‌زن‌ها تحت نظر یک نی‌زن‌باشی و آئین‌خوانها تحت اداره یک قدوم‌زن‌باشی قرار می‌گیرند. مقابله ازطرف قدوم‌زن‌باشی اداره می‌شود. آئین‌خوانها با دو یا سه قدوم ضرب می‌زنند و می‌خوانند و یکی از آنان با یک زنگوله و دیگری با دف بی‌زنگوله در ضرب زدن شرکت می‌کنند.
مراسم سماع با «نعت شریف» که شعری از مولانا و مدیحه‌ای بر اشرف کائنات حضرت محمد(ص) است، آغاز می‌شود. آهنگ این نعت در قرن هفدهم از سوی بخوری‌زاده مصطفی‌افندی ملقب به «عطری» در مقام «راست» ساخته شد؛ و نعت‌خوان آن را سرپا و همراه با ساز می‌خواند. پس از نعت، ضربه‌های قدوم به گوش می‌رسد که نمادی از فرمان خالق دال بر تکوین کائنات است. اسلام می‌گوید که خداوند ابتدا بدن بیجان انسان را آفرید و سپس از روح خود به وی دمید و حیاتش بخشید.
نیی که بعد از نعت اجرا می‌شود، نماد این نفس الهی است.
پس از نی «پیشرو» شروع می‌شود و شیخ افندی و سماع زنها، در میدان سماع از چپ به راست حرکت دایره‌ای خود را آغاز می‌کنند. این حرکت را که از سه بار گردش در میدان سماع تشکیل می‌یابد، «چرخش ولدی» می‌گویند.
خطی که درست در وسط درب ورودی سماع خانه و پوست قرمزی که در مقابل آن قرار گرفته است، دیده می‌شود، سماع خانه را به نیم دایره تقسیم می‌کند. این خط که «خط استوا» نامیده می‌شود، از نظر مولویان مقدس است و هرگز پای بر آن گذارده نمی‌شود.
چهارمین بخش، چرخش سلطان ولد نام دارد که در آن سماع زنها سه بار به همدیگر سلام می‌دهند و همراه با یک «نشید» حرکت دایره‌ای خود را شروع می‌کنند. سماع‌زنی که از طرف راست میدان به مقابل «پوست» می‌رسد، بدون اینکه پای بر «خط استوا» بگذارد و پشت بر «پوست» بکند، برمی‌گردد و به طرف مقابل می‌رود؛ بدین ترتیب در برابر سماع زن بعدی قرار می‌گیرد. دو درویش که در یک لحظه چشمهایشان به هم می‌افتد، بلافاصله به جلو خم می‌شوند و یکدیگر را سلام می‌دهند، که از آن به «مقابله» تعبیر می‌شود. درویش که به نقطه تقاطع «خط استوا» در میدان سماع آمده، سرش را خم می‌کند و بدون اینکه پای بر «خط استوا» بنهد، به حرکتش ادامه می‌دهد. در پایان چرخش سوم شیخ افندی بر روی «پوست» می‌نشیند و چرخش ولدی به پایان می‌رسد. این چرخش‌ها که تحت رهبری مربی معنوی (شیخ) انجام می‌گیرد، نمادی از علم‌الیقین، عین‌الیقین و حق‌الیقین است.
قدوم‌زن‌باشی با ضربه‌هایی، پایان چرخش ولدی را اعلام می‌کند و اجرای موسیقی شروع می‌شود.
سماع‌زن خرقه سیاه را از تن درمي‌آورد و ضمن اینکه بازوهایش را می‌بندد، به صورت نمادین به وحدت خدا شهادت می‌دهد.
سماع‌زنها یک به یک پیش شیخ می‌آیند و با بوسیدن دست وی، اجازه می‌گیرند و سماع شروع می‌شود.
سماع از چهار بخش تشکیل می‌یابد که هرکدامش «سلام» نامیده می‌شود. سماع‌زن‌باشی، ضمن کنترل چرخش سماع‌زنها، نظم و ترتیب لازم را تامین می‌کند.
سلام اول، درک انسان از بندگی خود است.
سلام دوم، درک حیرت در برابر عظمت و قدرت خداست.
سلام سوم، تبدیل حیرت به عشق است.
سلام چهارم، رجعت انسان به وظیفه‌ای است که در فطرت او گذارده شده است؛ زیرا در اسلام بندگی بزرگترین مقام انسانی است.
همزمان با شروع سلام چهارم، «پوست نشین» یعنی شیخ افندی نیز بدون اینکه خرقه از تن برآرد و بازوهایش را باز کند، وارد سماع می‌شود. از «پوست» تا میانه میدان سماع به حال چرخش می‌آید و به همان شکل به جایش برمی‌گردد. این حرکت را «سماع پوست» می‌نامند. در این هنگام سلام چهارم به پایان می‌رسد و آخرین «نشید» خوانده می‌شود.
با قرار گرفتن شیخ در «پوست» آخرین «تقسیم» نیز پایان می‌یابد و آیاتی از قرآن کریم تلاوت می‌شود. مراسم سماع با ندای «هو» (نام خدا) و آخرین سلام دادن‌ها به نقطه پایان می‌رسد. پس از شیخ افندی، سماع زنها و مطرب هم به پوست شیخ سلام داده، سماع خانه را ترک می‌کنند.


اصطلاحات و تعابیر مولویه
در مولویگری اصطلاحات و تعابیری وجود دارند که از تلقی ادب و برداشت‌های اعتقادی به میان آمده‌اند. به جاي اصطلاحاتی چون «بستن در»، «خاموش کردن شمع و اجاق» (شمع کشان)، «روشن کردن چراغ» که در میان معانی مختلفشان، مفاهیم و معانی ناپسندی قرار داشت، از «لعاب مالیدن» یا «استراحت دادن به شمع و اجاق» یا «بیدار کردن چراغ» استفاده می‌شد. به من «بنده»، یا «فقیر» گفته می‌شد. هرگز لفظ «تو» بر زبان نمی‌آمد و در خطاب همیشه «شما» به کار می‌رفت.
بسیاری از اصطلاحات موجود در مولویه با تعابیر سایر طریقت‌ها مشترک است. مع‌الوصف بعضی از آنها خاص مولویان است.
آگاه شو، آگاه باش: به خودت بیا. این تعبیر علاوه بر اینکه بر درک حقیقت دلالت می‌کند، بیدار شدن از خواب نیز معنا می‌دهد. موقعی که می‌خواستند کسی را از خواب بیدار کنند، آهسته دست بر بالشش می‌زدند و می‌گفتند «بیدار شو».
خدا دردت را زیاد کند: وقتی شیخ یا دده تظاهری از جذبه و عشق در نو نیاز می‌دید، او را چنین دعا می‌کرد، که در مفهوم عشق و اخلاص، تسلیم و وفا، نشأه و اشتیاق می‌باشد.
بارک‌الله به شما: وقتی کسی نزد دیگری می‌آمد و به نیاز می‌نشست و زمین ادب می‌بوسید، صاحبخانه یا صاحب حجره به او «بارک‌الله به شما» می‌گفت که در مفهوم «خوش آمدید» می‌باشد. بعضا به جای این عبارت از «ای والله» استفاده می‌شد و گاهی به جای «عافیت باشد» که پس از نوشیدن و خوردن چیزی، گفته می‌شود، هم از این تعبیر استفاده می‌کردند. پاسخ این عبارت «عشقت جمال باشد» است.
عشق و نیاز، عشق کردن: در مفهوم سلام است. اگر شیخ یا دده یا کسی دیگر حال یک دوست را می پرسید به جای اینکه بگویند: «سلام دارد»، بسته به درجه سائل، می‌گفتند: «عشق و نیاز می‌کند»، «به قدمهایتان عشق و نیاز می‌کند»، یا «عشق می‌کند». اگر به شیخ یا دده یا یکی از دوستان سلام می‌فرستادند، می‌گفتند: «به قدمهایتان عشق و نیاز می‌کنیم» یا «عشق و نیاز می‌کنیم» یا «عشق می‌کنیم.»
عشق دادن و عشق گرفتن: «عشق دادن» در مفهوم خوشامدگویی به کسی بود که وارد می‌شد و «عشق گرفتن» درمورد کسی به کار می‌رفت که مورد خطاب قرار می‌گرفت.
آتشباز: اسم کسی است که می‌گویند آشپز مولانا بوده است. این واژه به جای مطبخ و سرآشپز نیز به کار می‌رفت.
عوام: صوفیه به آنهایی که اهل حقیقت نبودند، عناوینی چون ظاهر، زاهد و عوام می‌دادند. واژه ظاهر در بکتاشیه نيز مرسوم بود؛ واژه‌های زاهد، حتی یزید و بیگانه مخصوص علویان است. مولویه که سایر طریقت ها را «طریقت های صوفی» می نامیدند به آنهایی که در جرگه علویان وارد نبودند، عوام می‌گفتند. این اصطلاح که خاص مولویه است در آثار مولانا و سلطان ولد نیز به همین معنا آمده است.
به جنبش درآمدن: ترکیبی در مفهوم نوشیدن است و در همه طریقت ها به کار مي‌رفته است.
چراغ: این کلمه در مفهوم چراغ، شمع و قندیل است و در همه طریقت ها مورد استعمال داشته است.
دده: درویشی است که دوره چله را پشت سر گذاشته و حجره ای را صاحب شده است. این تعبیر که در حروفیه و قسمتی از خلوتیه و به ویژه در گلشنیه دیده می شود، بیشتر در مولویه به کار رفته و به صورت تعبیری خاص مولویان درآمده است.
دم دیدن: این تعبیر علاوه بر مولویه در بکتاشیه نیز به کار می رفت. «دم» همانطوری که در مفهوم «راکی» بوده، «دم کشیده بودن» در مفهوم «مست بودن» به کار می رفت. این اصطلاح بعدا وارد سایر طریقت ها شد. دم در مفهوم وقت و زمان نیز به کار می رفت.
درویش: این اصطلاح که درمورد همه پیروان طریقت و به ویژه به چله کش ها اطلاق می شد، بعدا وارد سایر طریقت ها شد و به صورت واژه ای مشترک درآمد.
استراحت کردن، استراحت دادن: خاموش شدن و خاموش کردن چراغ است.
واصلین به حق: مقصود شیوخ و دده ها بوده است.
ای والله: شکل محرف «بخدا خوب است» یا «خوب است واللهی» بوده، از سوی کسی که مورد خطاب واقع می شد، به جای «بارک الله به شما» بکار می رفت؛ و بعضا تشکر و گاهی تصدیق را می‌رسانید و اگر به صورت «الله، ای والله» به کار می رفت، وارد مقوله سوگند می شد.
فخر: در مفهوم سکه (کلاه نمدی) است. این واژه در میان مولویه و بکتاشیه مشترک است و بکتاشیان نیز به تاج بکتاشی، «فخر» می گفتند.
فقیر: این کلمه در مفهوم تهیدست بوده، در همه طریقت ها به جای «من» به کار می رفت.
غنی آن هستم: تعبیری مشترک است و زمانی به کار می رفت که کسی از گرفتن چیزی امتناع می‌ورزید. زیاد بودن چیزی هم با کلمه «غنی» بر زبان آورده می شد.
کوچیدن: در مفهوم مرگ بوده است.
از دل خواستن یا «همت کردن»: انجام چیزی را از ته دل خواستن و دعا کردن است.
دیدار: دو نفر از اخوان وقتی به هم مي‌رسیدند، دست راست یکدیگر را می گرفتند، تا کنار دهانشان می بردند و با قدری خم شدن بوسه بر آن می نهادند. سالک مولوی وقتی چیزی در دست می‌گرفت (مثلا لیوان به وقت نوشیدن آب یا فنجان به هنگام نوشیدن قهوه) آن را می بوسید؛ افزون بر آن بالش خود را به وقت خوابیدن و بلند شدن از خواب، لحافش را به هنگام کشیدن بر روی خود و برداشتن از روی خویش، یقه خرقه و لباس زیر خود را به هنگام پوشیدن و کندن و کنار سکه اش را نیز به هنگام گذاشتن بر سر و برداشتن از سر می بوسید که از این عمل به دیدار تعبیر می شد. بدین طریق سیران و جریان روح در هر چیز معلوم می شد و آشکار می گشت که هر موجود، تظاهری از موجود واحد و مطلق است. این تعبیر تنها در مولویه مورد استعمال داشت.
در حق است: این عبارت مشترک به جای کلمه «نیست» به کار می رفت. مثلا وقتی می گفتند پولی نیست، از عبارت «پول در حق است» استفاده می کردند.
حق بدهد: در همان معنای «در حق است» به کار می رفت. مولویه به جهت اینکه بر ناخوشایندی کلمه «نیست» معتقد بودند، به جای آن از این تعبیر مشترک استفاده می کردند.
اولیای حق: این تعبیر همانگونه که در مفهوم اولیا بوده، معنای اولیای حق را نیز دربرداشت.
خاموشان: این اصطلاح مخصوص مولویه بوده، به جای قبرستان و مردگان به کار می رفت.
خاموش خانه: از این ترکیب به جای «خاموشان» استفاده می شد.
اخوان: همه مولویان یکدیگر را «اخوان» خطاب می کردند. هرچند این اصطلاح در میان طریقت ها مشترک است، ولی بیشتر در میان مولویه رواج داشت.
خون بر درون ریختن: مولویه از این تعبیر برای نشان دادن حالت جذبه استفاده می کردند.
کوچک: مولویه به نو نیاز و به ویژه به آن که تازه در اجتماع سماع زنها قدم می گذاشت، «کوچک» می گفتند. «کوچک» همچنین عنوان کسی بود که خدمتکاری دده یا شیخی را متقبل می شد.
مهمان: این تعبیر مشترک و عمومی در مفهومی که در زبان فارسی رواج دارد، به کار می رفت.
نظر: از این کلمه، عبارت «نظر من» به جای «تو» به کار می رفت. نظ