نويسنده: فيض الله جهانگير
مندرج در مجله كوپرو(Köprü)
ـ زمستان 2004
اتحاديه اروپايي: چهره جديد غرب و غربگرايي
مقدمه:
در فيلمي كه آندره نيدرمان
(Andrew Neiderman) با عنوان وكيل شيطان
(Devil’s Advocate)
در سال 1997 ساخته بود موضوع تحول فرد، خانواده و ارزشهايي كه با
اين دو عنصر در ارتباطند، در مسير گام نهادن به مرحله جهاني شدن
مورد ارزيابي قرار گرفته بود. در اين فيلم زندگي وكيل پرتلاشي به
نام كوين لوماكس(Kevin
Lomax) (Keanu Reeves)(1) كه در روستايي به نام گانسويلي
سكونت میكرد به عنوان موضوع انتخاب شده است. وكيل مزبور علي رغم
داشتن يقين نسبت به مجرم بودن موكل خود با ارائه دلايل غيرواقعي به
دفاع از وي پرداخته و اين امر تحول بزرگي در زندگي او به وجود
میآورد. لوماكس پس از آنكه در مقابل آيينه خود را به محاكمه میكشد.
در عالم خيال خود را برنده اين دعوا میداند. موفقيت وي در پرونده
مذكور موجب میشود كه يكي از شركتهاي حقوقي بين المللي نيويورك به
نام ميلتون چردويك واترز پيشنهاد همكاري به وي بدهد. به دست آوردن
يك دفتر كار وسيع، توجه گسترده رسانه هاي گروهي، شخصيت اجتماعي،
تفريحات آنچناني، شهرت و حاكميت و ثروت در شهر بزرگي مانند نيويورك
موجب غرور كوين و همسرش میگردد. آنان تصور میكنند كه با داشتن چنين
زندگي غيرقابل تصوري به اهداف خود دست پيدا كرده اند. شخصيت
فوق العاده لوماكس، روابط وي با رسانه هاي گروهي، سياسيون و تجار و
بازرگانان گاهي موجب سست شدن روابط او با همسرش میگردد. در اين
ميان جان ميلتون (Al
Pacino)(2) لوماكس را كاملا در مشت خود جاي داده است. اما
لوماكس بسيار دير متوجه اين موضوع شده و براي او بسيار گران تمام
میشود. چرا كه آنها به زندگي خانوادگي او نيز دست درازي كرده اند.
همسر لوماكس در دام توطئه جان ميلتون گرفتار شده و با تحريك همسران
ساير كارمندان شركت، نسبت به خريد و استفاده از پوشاك، مواد غذايي
و نوشيدني، دكوراسيون خيره كننده و لوكس به نوعي بيماري رواني دچار
گشته است. به همين جهت مرتبا اظهار میدارد كه از نظر روحي وضعيتي
نامطلوب دارد و میخواهد به دهكده «گانسويل» بازگردد. وي كه از
هماهنگ كردن خود با طرز زندگي جديد عاجز مانده، به تدريج دچار توهم
شده و در عالم خيال مدعي میشود كه اشباح عجيب و غريبي به چشمش ظاهر
میشود. به دنبال اين ماجرا، خانم لوماكس در يك بيمارستان رواني
بستري میشود. اما او در اين بيمارستان دست به خودكشي زده و به
زندگي خود پايان میدهد. به دنبال مرگ خانم لوماكس، مادر كوين از
مسائلي سخن میگويد كه میتواند زندگي كوين را زيرورو كند. بدين گونه
كه آقاي ميلتون پدر واقعي كوين است. خانم لوماكس به خاطر ترس از
آقاي ميلتون تا آن روز اين حقيقت را از كوين مخفي نگه داشته است.
كوين پس از اطلاع يافتن از اين موضوع، نزد ميلتون رفته و متوجه
میشود كه جان ميلتون يك شيطان بوده و موضوع موفقيت اجتماعي وي رأسا
از جانب ميلتون طراحي شده است. بعد از اين ملاقات ميلتون از لوماكس
تنها يك چيز درخواست میكند: «ادامه نسل وي از طريق كودكي كه خون
كوين در رگهاي او جريان داشته باشد.» زيرا او در نظر دارد با آوردن
كوين به رياست «چردويك واترز» سيستم خود را ادامه دهد. كوين با
تصميم آزادانه(3) اين پيشنهاد را رد كرده و خودكشي میكند. با
خودكشي كوين، ميلتون و نظام او نابود میشود. چراكه بقاي او در گرو
قبول پيشنهاد ميلتون از سوي كوين بود. فيلم بعد از نابودي نظام
ميلتون دوباره به اول ماجرا برمیگردد، و كوين با اين تجربه فردي كه
در فيلم ممكن بود بر سر او بيايد، تصميم به ترك همه موقعيتها، شهرت
و پول گرفته و به هر قيمتي كه شده پاي خود را از پرونده بيرون
میكشد. انسانهاي ديگر علت اين اقدام كوين را نمیفهمند اما كوين
ديگر بيدار شده است. او ترجيح میدهد به جاي يك پيچ بیخاصيت كه در
به گردش درآوردن چرخهاي سيستم استفاده میشود، با آبرو زندگي كند و
انسان متواضعي باشد.
* * *
هر اسمي كه میخواهيد بر روي سيستمي كه كوين وارد آن شده بود
بگذاريد مانعي ندارد اما میتوان گفت كه سيستم جهاني، موازنه هاي
اقتصادي، روابط بين المللي و ارزشهاي انساني وابسته به آن، به
تجربياتي كه لوماكس به دست آورده بسيار شباهت دارد. در مرحله گذر
از بومي بودن به مدرنيسم و از مدرنيسم به جهاني شدن، تحولي كه در
افراد و ملتها براساس منطق اساسي يك سيستم به وجود میآيد، و دلايلي
كه آن سيستم در گسترش ارزشهاي خود ارائه میدهد، شباهت زيادي به
تحولات سياسي، فرهنگي و اقتصادي دارد. گسترش تحولات، اجتماعي ـ
فرهنگي، اقتصادي و سياسي و حاكميت دولتهاي ملي كه از اروپاي غربي
آغاز و با تضعيف حكومت عثماني به سوي اروپاي شمالي و سپس بالكان،
آفريقا، خاورميانه و آسيا را دربرگرفت سرانجام منجر به شكل گيري
جهاني با مركزيت اروپا گرديد. اين تحول كه به معناي گذر از مدرنيسم
به جهاني شدن بود توسط دولتهاي ملي هدايت میشد كه داراي 400 سال
سابقه تاريخي درصحنه بشريت است.
دولت ملي به معناي حاكميت مطلق بر بخشي از سرزمينهاي محدود میباشد.
اين دولتها در مناطق تحت حاكميت خود داراي استقلال میباشند. همچنين
براي برقراري نظم در محدوده مرزهاي خود داراي صلاحيت جزايي هستند.
ضمن اينكه جهت كسب مشروعيت و تداوم اقتدار خود، ايجاد همنوعي در
ميان افراد جامعه از عناصر مهم يك دولت ملي محسوب میشود. به همين
دليل تولد و توسعه دولتهاي ملي، برداشت اجتماعي، روابط بين افراد
دولت، اقتصاد و نوع روابط بين الملل را در مقياس وسيعي تحت تأثير
خود قرار داده است، آنچنان كه تمايل به تشكيل دولت ملي سبب گرديده
كه قاره اروپا به چندين دولت مستقل از هم تبديل گردد. اهميت ديگر
دولت ملي براي اروپا و ساير مناطق جغرافيايي، نقش اين دولتها در
غناي اقتصادي اين مناطق بوده، به گونه أي كه خود رأسا هدايت
سرمايه ها و آماده ساختن زمينه افزايش ثروت اقتصادي را فراهم
كرده اند. ضمن اينكه پس از اين روند هدايت اقتصاد و سياست جهاني را
به عهده گرفته اند.
از قرن هجدهم به بعد دولتهاي ملي اروپايي تنها تعيين كننده سياست
جهاني بودند و اين امر يكي ازعناصر مهم حاكميت اروپا و هويت
اروپايي در جهان باتوجه به پيشرفتهاي اقتصادي و تكنولوژيك و
وعده هاي زندگي و رفاه بيشتر، میباشد. انجام اصلاحات كه در سالهاي
بعد موجب توسعه اقتصادي اروپا گرديد، مفاهيمي چون، روشنفكري، برتري
انسان (اومانيسم) لائيسيزم، نوين گرايي اقتصادي، سياسي و فرهنگي را
در اذهان به وجود آورد. از هنر و فن، تكنولوژي، علوم اجتماعي گرفته
تا عادات مصرف و خلاصه در همه شئونات زندگي تمدن اروپا حرف اول را
زده و نقش تعيين كننده داشته است.
دولت ملي كه در روند تحولات اجتماعي ـ فرهنگي خاص اروپا به وجود
آمده بود با آغاز قرن بيستم بُعدي جهاني پيدا كرده و تقريبا در همه
جاي جهان ريشه افكند.
فروپاشي دولت عثماني كه تا قرن بيستم، ثبات سياسي شرق را در دست
داشت، متأثر از حركتهاي ملي بود و توأم با حركتهاي ملي زمينه ساز
تحولات ملي گرايانه در سرزمينهاي اسلامي نيز بود. «چاغلار كيدر»
معتقد است، يكي از عناصر مهم در فروپاشي دولت عثماني، پيدايش
حركتهاي ملي گرايي با هدف ايجاد يكپارچگي با اروپا و عدم ممانعت
دولت از اين تحول سياسي است.(4) «محمدعلي» رهبر نهضت خلافت هند پس
از برچيده شدن خلافت میگويد: «خداوند انسان را آفريد و شيطان ملت
را». اين امر نشان میدهد كه عنصر ملي در روند سازش با تحولات اروپا
تا چه اندازه نقش تعيين كننده داشته است.(5) عنصر اساسي در تداوم
برتري دنياي مدرن و هويت اروپايي، حادثه دولت ملي است.
پيشرفتهاي اقتصادي و اجتماعي ـ فرهنگي اروپا، در تاريخ پانصدسال
اخير بشريت نقش تعيين كننده داشته و همواره هماهنگ با ديناميكهاي
داخلي اين جغرافيا در حال تغيير بوده است. اين امر حاصل حركتهاي
سياسي، علمي، اقتصادي، ديني و فرهنگي است. بنا به تعبير «ايلبر
اورتايلي»، اروپا باتوجه به دارا بودن انسانهايي با زبان مشترك،
دين مشترك و تقريبا فرهنگ نزديك به هم و البته از نژادهايي متفاوت
دائما در حال جنگ و ستيز، درگيري و تجزيه هستند و از اين جهت زودتر
از ديگر مناطق جغرافيايي به فكر اصلاحات افتاده و درصدد تغييرات
برآمده اند. به دليل تجربيات تاريخي به فترت انساني اعتماد نكرده و
با نهادينه كردن حرمت انساني، آزادي انديشه، رشد فردي و سازماندهي
سياسي، اين ارزشها را پايدار ساخته اند.(6)
اروپا در طول تاريخ همواره شاهد جنگها، رقابتها، كودتاها و
درگيريهاي نژادي و ديني بوده و داراي تاريخي آشفته و مبهم میباشد.
به همين دليل وقتي سخن از اروپا به ميان میآيد، نبايد تنها يك
الگوي خاص در ذهنمان تداعي كند. ازاين روست كه «بديع الزمان»*
در سال 1920 تمدن اروپا و ساختار ذهني اروپايي را با تعبير «اروپا
دوتاست»(7) مورد ارزيابي قرار میدهد. او در ارزيابي خود باتوجه به
ظلمي كه اروپا در سطح جهان نسبت به بشريت مرتكب شده ارائه معنايي
مثبت از اين منطقه را غيرممكن دانسته و معتقد است كه تمدن اروپايي
تمدني آِشفته است كه همزمان بسياري از زيبايي ها و زشتي ها را در
وجود خود نهفته دارد. اين نظريه، نظريه بسياري از علماي اسلامي است
كه درون مشكلات بیحد و حصر شرق دست و پا زده و از نزديك با آن آشنا
هستند. يك عالم غربي به نام «ادگار مورين» نيز تعريفي نزديك به
تعريف «بديع الزمان» با مضمون دربردارنده تضادها و آشفته بودن
ساختاري از اروپا ارائه میكند. وي در كتابي كه در سال 1987 با
عنوان «فكر كردن درباره اتحاديه اروپايي» به رشته تحرير درآورده
است، ضمن اشاره به دشوار بودن ارائه يك تعريف از اتحاديه اروپايي،
تأكيد میكند كه در اروپا، حقوق در كنار بیحقوقي، ظلم در كنار
دمكراسي و ماديات در كنار معنويات قرار دارند.(8) از اين رو بايد
با خونسردي و بدون فريفته شدن در دام ظواهر زيباي آن، ارزيابي
درستي از چگونگي عبور از مراحل فرهنگي، سياسي و اجتماعي جهت ساختن
دنيايي جديد ارائه كرد. زيرا در هريك از شئونات زندگي آثاري از
تمدن اروپايي به چشم میخورد. دوم اينكه، در برهه اي كه دولت ملي
مدل اروپايي به عنوان يكي از مهمترين عناصر دنياي مدرن و تمدن
اروپايي دچار فرسايش گرديده، مشخص شدن اين موضوع كه اين تحول كدام
چهره غرب را منعكس میكند، و اين پيشرفت تاريخي در كدام جهت سير
میكند، بسيار مفيد خواهد بود. بايد به اين سؤال پاسخ داده شود كه
خروج جهان از حاكميت تك قطبي غرب بعد از دو جنگ جهاني، و نهادينه
شدن آزاديها و حاكميت دمكراسي نمايانگر كدام چهره غرب میباشد. در
اين خصوص دو پيش بيني سياسي و آينده نگري تاريخي بديع الزمان به
عنوان محور اهميت پيدا میكند. يكي، تمدني كه «شريعت احمديه» بدان
امر فرموده كه از تمدن حاضر انشقاق خواهد كرد و به جاي پايه هاي
منفي آن پايه هاي مثبت وضع خواهد نمود.(9)
دوم، تحليل وي درخصوص تغيير ذهنيت ها بعد از جنگ جهاني دوم و تأثير
آن در ارزشهاي انساني كه منجر به صلح و تجدد خواهد گرديد. خونريزي
و آوارگي ناشي از جنگهاي جهاني موجب تغيير ذهنيتها درخصوص فاني
بودن ارزشهاي دنيوي و ميل انسان به اهداف اصلي يعني سعادت اخروي كه
بديع الزمان بدان اشاره دارد، خواهد گرديد.(10) به عقيده
بديع الزمان، حادثه تاريخي كه از آن به عنوان تمدن غرب نام برده
میشود، در اثر انتقادات متعدد، خود را از جنبه هاي منفي پاك كرده
به عبارت ديگر از گذشته خود عبرت گرفته، بازسازي خواهد شد. مركز
اين تحولات باز هم غرب خواهد بود. اما پيشرفت، بر محور حق و حقيقت
خواهد بود و به تدريج تحقق خواهد يافت. مطلب دوم اين است كه بايد
به تحول بزرگ در غرب بعد از جنگ جهاني دوم توجه داشت. در اين دوره
كه غرب از تك قطبي بودن خارج گرديد، حقوق بشر، حاكميت دمكراسي،
آزادي و ارزشهايي مانند عدالت اجتماعي و اقتصادي، به دليل تحولات
سياسي در غرب به تدريج به عنوان قوانين جهاني درآمده و به صورت
خزنده در همه جاي جهان به طور محسوس خود را نمايان ساخته است و اين
امر نشان میدهد كه تمدن غرب تفاوتهاي اساسي با گذشته خود دارد.
بنابراين بايد به تحولاتي كه غرب در طول تاريخ با آن مواجه بوده و
به مفهوم اروپايي بودن در تاريخ به درستي توجه داشت. اروپاييها
آغازگر دو جنگ بزرگ جهاني بودند اما پس از اين دو جنگ به يكپارچگي
جديدي تحت عنوان اتحاديه اروپايي روي آوردند و اين موضوع تحول
بزرگي در وضعيت اين قاره پديد آورد. بايد اذعان كرد كه اين امر
موجب تحولات وسيعي در سطح قاره اروپا گرديده و منعكس كننده چهره اي
جديد از وضعيت سياسي و حقوقي اتحاديه اروپايي به شمار میرود. سخن
آخر اينكه براي پي بردن به روابط اتحاديه اروپا با ساير دول و
تأثير آن درحقوق داخلي، ضرورت دارد تا درباره روابط اتحاديه
اروپايي با تركيه سخن گفته شود. «آيا واقعا در غرب تحولي به وقوع
پيوسته يا خير؟» سعي بر اين است تا با بررسي روابط تركيه ـاتحاديه
اروپايي به اين سؤال پاسخ داده شود.
الف) اروپايي بودن در تاريخ
واژه اروپا به طور كلي به معناي يك محدوده جغرافيايي، سياسي،
فرهنگي و اقتصادي به كار میرود. اما نقشي كه در تأسيس دنياي
پيشرفته داشته؛ نشان میدهد كه اين واژه محدود به اين عناصر نخواهد
بود. نظريه غالبي كه درخصوص ريشه هاي اروپا وجود دارد، نشان میدهد
كه اين جغرافيا و تمدن مربوط به آن سنتز مشترك سنتهاي مسيحيت و
يهوديت يونان ـ روم میباشد. مفهوم واژه اروپا نيز ملهم از اسطوره
يوناني است. براساس اين اسطوره اروپا
(Europ) دختر پادشاه
شهر صور (واقع در لبنان امروزي) در منطقه فنيقيه بوده است. زئوس
عاشق اروپا شده و او را ربوده با خود به جزيره گريت
(Girit) میبرد.
اروپا از زئوس صاحب فرزندان بسياري میشود ليكن پس از مدتي با
پادشاه گريت ازدواج كرده و ديگر هرگز به وطن مادري خود در سواحل
شرقي درياي اژه بازنمیگردد. اين واژه به مرور از معناي اصلي خود
منحرف به يك منطقه جغرافيايي اطلاق گرديده است. واژه اروپا ضمن
اطلاق به كل منطقه يونان، با گسترش ارزشهاي يوناني، مناطق شمالي و
غربي نيز با نام اروپا
(Europa) شناخته شده اند.(11)
صرف نظر از معناي جغرافيايي اروپا، به كار گيري آن به معناي سياسي
و فرهنگي و تركيب آن با مسيحيت متأثر از قبول دين مسيحيت به عنوان
دين رسمي امپراطوري روم بوده و اين موضوع نقش مهمي در گسترش اين
فرهنگ داشته است. با قبول مسيحيت توسط امپراطوري روم، اين دين با
سرعت و شتاب عجيبي در تمام قاره اروپا گسترش يافته و ضمن تركيب با
ميتولوژي يونان سنتز جديدي را به وجود آورده است. اين سنتز هويت
مسيحي را در اولويت قرار داده و شرايطي را فراهم كرده تا قاره
اروپا يك قاره مسيحي گردد.
با وجود حمله ژرمن ها از شمال به جنوب و شرق به غرب مرزهاي يونان و
درنتيجه فروپاشي امپراطوري روم، سنتز روم ـ مسيحيت از بين نرفته
است. علي رغم تأسيس حكومت ژرمني در بسياري از ايالتهاي امپراطوري
روم، تمدن روم ـ مسيحيت تا زمان تأسيس حكومتهاي مسلمان در سواحل
مديترانه موجوديت خود را همچنان حفظ كرده بود. عناصر تشكيل دهنده
امپراطوري و تمدن روم مانند كليسا، زبان، ساختارهاي مدني، ذهنيت
اقتصادي و مباني حقوق حتي پس از فروپاشي امپراطوري نيز ادامه يافته
است. طبق گفته «هنري پيرن»، تمدن روم بسيار طولاني تر از حاكميت
خود رومي ها تداوم داشته است.»(12)
كنترل درياي مديترانه توسط مسلمانان از اوايل قرن هشتم كه
تضمين كننده تجارت و اطلاع رساني، ترابري بين غرب و شرق بود و موجب
تداوم قدرت اقتصادي و سياسي اروپا میگرديد، نقطه عطفي در تاريخ
اروپا محسوب میگردد. درياي مديترانه كه وظيفه پل بين شرق و غرب
اروپا را به عهده داشت، پس از اين تاريخ، غرب و شرق را از هم جدا
كرد.(13) قرار گرفتن حاكميت درياي مديترانه در دست مسلمانان موجب
لغزيدن مركزيت اروپا به سوي غرب گرديد. پس از اين تاريخ شاهد
اروپايي هستيم كه روابط خارجي محدودي داشته، بازارهاي خارجي را از
دست داده، و توليداتي در حد مصرف خود داشته است. به دست گرفتن
حكومت مقدس روم توسط شارلمان نقش مهمي در اروپايي بودن بازي كرده
است. همزمان با شارلمان فرهنگ جديدي در اروپا شكل گرفت. شارلمان
ارتباط تنگاتنگي با كليسا برقرار كرده و ساختار زبان، ادبيات، عرف
و عادات، نهادها و سازماندهي دولت، مطابق مقررات كليسا شكل
میگيرد.(14) اروپا كه، در محدوده جغرافيايي درياي مديترانه برتري
خود را از دست داده بود، به كليسا متوسل میشود. هنري پيرن از اين
حادثه چنين ياد میكند: «اگر حضرت محمد نبود، هيچ وقت كسي به
شارلمان فكر نمیكرد.»(15) مهمترين دليل مسيحي شدن اروپا اين بود كه
هريك از قدرتهاي موجود در قاره اروپا، (اعم از امپراطوري، كليساي
كاتوليك و بسياري از مراكز قدرت ديگر) خود را بخشي از كشور مسيحيت
میديدند (Respublica
Christiana).(16) ذهنيت حاكم بر قرون وسطي نيز تقريبا همين
تفكر است: يعني همگوني هويت اروپايي با مسيحيت. امروزه پايه هاي
فكري كساني كه اتحاديه اروپايي را نوعي اتحاديه مسيحي میدانند از
همين دوره نشأت میگيرد. براساس اين نظريه اين دوره عصر طلايي اروپا
و اروپايي بودن است.(17)
از دست دادن حاكميت اروپا در درياي مديترانه، موجب روي آوردن
فعاليتهاي تجاري اين قاره به سوي شمال غرب گرديد. در اين دوره
اروپاييها به تجارت زميني اهميت زيادي دادند. بنا به گفته «ادگار
مورين» آنان ديگر از وابستگي به آب خارج شده و برحسب ضرورت به
تجارت زميني روي آورده بودند.(18) اين امر سبب حاكميت سيستم
فئودالي در اروپا گرديد.(19) يكي از عوامل مهم در سيستم فئودالي كه
پايه هاي نظام اجتماعي را تعيين میكردند صاحبان زمين بودند. اين
مسئله موجب به وجود آمدن صدها قدرت كوچك و بزرگ در درون امپراطوري
با عنوانهاي پرنس، بارون، لرد و غيره گرديد. مدتهاي طولاني
روستائيان اروپايي، تحت فشار كليساي متعصب و اشراف زادگاني كه صاحب
زمينهاي عمده بودند، قرار داشتند. در اين دوره افراد عادي اروپا
تقريبا هيچ ارزشي نداشتند. نظام فئودالي پس از تحولات سياسي قرن
هيجدهم تماما از بين رفت.(20)
پس از قرن دهم در زمينه هاي فرهنگي و اقتصادي در اروپا پيشرفتهايي
حاصل گرديد. در قرن يازدهم جنگهاي مسلمانان و مسيحيان تحت عنوان
جنگهاي صليبي به وقوع پيوست. اين جنگها نشان دهنده تأثيرات كليسا
بر روي مردم اروپا از يك سو و يكپارچگي و جستجو براي يافتن مكانهاي
جديد از سوي ديگر میباشد. مهمترين رقيب اروپا كه از پوست خود
درآمده و به دنبال بازارهاي جديد میگشت اسلام بود. از اين تاريخ به
بعد ساختار اقتصادي و اجتماعي اروپا روند جديدي را آغاز كرد. در
اين روند و پس از جنگهاي صليبي نقش مهمي در تجديد حيات تجاري بين
غرب و شرق داشت. شهرهاي جنوبي اروپا (شهرهاي جمهوريهاي ايتاليا)
موجب جان گرفتن تجارت بين شرق و غرب گرديده و كنترل دوباره بر
درياي مديترانه تأثير شگرفي بر اقتصاد اروپا داشت. تجار و
بازرگانان اروپاي جنوبي به تدريج به سرمايه گذاري در ساير مناطق
پرداخته و زمينه بازسازي مجدد جامعه اروپايي را فراهم كردند. توليد
و تجارت جان تازه أي گرفت. اقتصاد وابسته سيستم فئودالي، جاي خود
را به سيستم اقتصاد بازار آزاد داد. با اين تحولات اولين جرقه هاي
رقابت سرمايه ها زده شد. «هنري سي» از دانشمندان تاريخ اقتصاد، اين
تحولات را اولين نشانه هاي اقتصاد سرمايه داري در اروپا
میداند.(21) با توسعه اقتصاد سرمايه داري مردم اروپا طرز زندگي
جديدي را تجربه كردند. از اين تاريخ به بعد توليدات محدود به داخل
نبود، راهيابي به بازارهاي جهاني آغاز و همين امر سبب تحولات جديدي
در زندگي روزمره قشرهاي مختلف اجتماعي گرديده بود. زندگي متكي بر
زمين كشاورزي ديگر تغيير يافته، بافت ناهنجار سيستم فئودالي جاي
خود را به هنجارهاي جديد داده بود. شهركهاي صنعتي به سرعت گسترش
میيافت. استانداردهاي زندگي شهري موجب جذب روستائيان گرديده و طرز
زندگي آنان را نيز در جهت مثبت تغيير داده بود. اين گونه شهركهاي
تجاري و صنعتي كه در سايه پيشرفتهاي اقتصادي به وجود آمده بودند،
نقش حساسي در تغيير وضعيت اروپا و شهروندان اروپايي بازي كرده است.
فرهنگ شهركهاي تجاري، هم رهبري تحولات اجتماعي را به عهده داشته و
هم تعيين كننده بوده است. به ويژه اينكه تجار جديد باعث تغيير
روابط سنتي با كليسا گرديدند و استانداردهاي مخصوص به خود در زندگي
ايجاد كردند. يعني اروپا با تكيه بر نتيجه تحولات و توسعه اقتصادي
و فعاليتهاي تجاري بازرگانان توسعه يافت.
اروپا از قرن پانزدهم به بعد وارد مرحله جديدي شد. تحولاتي كه بعد
از اين دوره به وقوع پيوست، موجب تغيير ساختار اجتماعي ـ اقتصادي
اروپاي قرون وسطي گرديده و اروپايي كاملا متفاوت و جديد پديدار
گشت. قبل از هر چيز قدرتهاي امپراطوري يكي پس از ديگري تبديل به
حكومتهاي پادشاهي كه درواقع پايه و اساس حكومتهاي ملي را تشكيل
میدهند، گرديد و تقريبا در همه جاي اروپا شكل گرفت. كليسا پاپ و
امپراطور ويژگي قدرت جهاني خود را از دست داده و صلاحيتهاي خود را
به حكومتهاي پادشاهي كه زمينه ساز حكومتهاي ملي بودند واگذار
كردند.(22) اين تحول بزرگ فقط منحصر به تحولات در سطح حكام و
زمامداران نبوده بلكه، فاكتورهاي بسياري وجود دارند كه از يكديگر
متأثر شدند. مهمترين اين فاكتورها، اومانيسم، رنسانس، لائيسيزم،
سرمايه هنگفت، يافته هاي جديد علمي، حركتهاي روشنفكري و انقلابهاي
صنعتي بود. اما فروپاشي امپراطوريها و مردمي شدن كليساها و توسعه
اين موضوع به تمام اروپا موجب به از بين رفتن قدرتهاي سنتي و كسب
وجهه جديد توسط طبقات اجتماعي گرديد و به همين دليل آنچه كه موجب
شتاب گرفتن اين تحولات گرديد، حادثه دولت ملي بود.(23)
از عوامل مهم شكل گيري مليت اروپايي، اومانيسم، رنسانس و حركتهاي
اصلاح طلبانه است. درنتيجه اين تحولات قدرت كليساي كاتوليك در
اروپا به شدت آسيب ديد. پيشرفتهاي فكري و علمي در ايتاليا، به
واسطه تجارت و صنعت چاپ، به ساير قسمتهاي اروپا نيز سرايت كرد. اين
تحرك ذهني موجب كشف استعدادهاي انسان و رشد تفكرات بالقوه خارج از
چارچوب كليسا گرديد. همراه با اصلاحات، كليساهاي ملي تأسيس و كليسا
با از دست دادن ويژگي سنتي، به خدمت ملت و دولت درآمد. اين تغيير،
در روند تكوين هويت اروپايي ها، مرحله بسيار مهمي محسوب میشود.
اقدامات كليساي كاتوليك در جهت محدود كردن مال اندوزي و آزادي
انديشه، جاي خود را به پروتستانيزم كه مشوق تجارت فردي كسب سود و
اقتصاد سرمايه داري بود، داد. ديدگاههاي مذاهب